خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
افسانه
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
شکلات تلخ
در جستجوی دريائی بزرگتر...
آلما خانوم جان
داروخانه شبانه روزی
برگی از دفترچه ايام
من او
مردخاکستری
آريو برزن
موناليزا
تو را من چشم در راهم
بانوانه
عکس های سرزمين خورشيد
عينالی
مترسک خيابان پنجم
زندگی خوب و بدش به کام ماست
پرواز
شخص ثالث
پیامبران کاغذی
داروساز ناخواسته !!
حر فهای برادر علی
دوراه قپون
جاده نمناک
دوران حکومت عشق
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
لینک داغ
به یاد سبزترین مرد سینمای ایران

چه بگویم . خبر تلخ بود . خیلی تلخ .
افسوس که دیگر توراهرگز نخواهیم دید .هرگز .
دلمان برایت تنگ میشود . خیلی تنگ .
خانه ات همیشه سبز . روحت همیشه سبز . سبز سبز.
چه دلمان هوای تورا میکند وقتی شعر سهراب را با آن صدای محزون و مغرور و مخصوصت می شنویم :
...نترسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید.
مرگ با خوشه انگور میآید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو میخواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان میچیند.
گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد.
و همه میدانیم.
ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است).
نترسیم از مرگ ...
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ - افسانهبانک شناور !

( هرگونه پدر کشتگی با بانک پارسیان را به شدت تکذیب میکنم . ولی اگه شما جای من بودین ، چی می گفتین ؟)
فکرش رو بکن . دیشب تا صبح از این دنده به اون دنده بشی . هزار جور فکر و خیال بعلاوه گرمی هوا نگذاره که بخوابی . صبح خیلی زود از رختخواب بیایی بیرون . برای اینکه یه کمی حال و احوالت رو براه بشه ، بری یه دوش بگیری ، pmc رو روشن کنی که یه آهنگی گوش بدی ، ببینی که pmc قطع شده . باز به روی مبارکت نمیاری .میری اون پودر قهوه با طعم فندق رو که تازه خریدی میاری و یه قهوه برا خودت درست میکنی . طعمش میزنه تو ذوقت. نه مزه قهوه میده . نه مزه فندق . برق قطع میشه . این4طبقه رو باید از پله بری پایین . غر غر میکنی . مامانت میگه که دختر برو خدارو شکر کن که توی آسانسور نبودی . و تو یادت میاد که : خدایا هزار بار شکرت ! پله ها رو ده تا یکی میای پایین . به طبقه همکف میرسی پای راستت پیچ میخوره . و این دو قدم راه تا سر کوچه رو جونت بالا میاد و … ... ساعت 2 بعد از ظهر میری بانک پارسیان . شعبه مرکزی. خیلی خلوت است . ذوق میکنی . نوبت میگیری به برگه نوبتت خیره میشی . تعجب میکنی . به چند نفر مشتری آویزوون و شناوری که توی صندلی لمیده اند با تعجب نگاه میکنی . پرسنل بانک روی صندلی خود نشسته اند .بیکار . مونیتور بالای سرشان خاموش . کمی روی صندلی می نشینی تا نفسی تازه کنی . خبری نیست . میروی تا دم یک گیشه و میپرسی که : قربان چرا شماره ای را صدا نمی کنید ؟ ومودبانه پاسخ میدهند که :از صبح تا الان سیستم قطع شده است و معلوم نیست کی وصل می شود . اینجا تهرا ن است . پایتخت . بانک پارسیان . شعبه مرکزی !همون بانکی که سودشناور داره . فعلا که مشتریانش رو توی این هوای گرم شناور کرده .
به داده ات شکر ،
به نداده ات شکر ،
به داده و گرفته ات شکر .
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ - افسانه
پرتقال فروش !

(راستش نمیدانم که ما مردمان صبوری شده ایم یا اینکه نسبت به هر زورگویی و فشاری بی تفاوت شده ایم .)
این هم شرح ماجرا :
امروز صبح به خیال همیشگی 30 دقیقه زودتر از منزل بیرون زدم تا سر راه به محل کارم ، کار بانکی ام را انجام دهم . به نزدیکترین شعبه پارسیان سرراهم رفتم ودر کمال تعجب به من جواب دادند که برای کار مذکور باید به همان شعبه باز کننده حساب بروم . گرچه کمی لب و لو چه ام آویزوون شد ولی در دلم گفتم که تااینجاش گله ای نیست دختر جان توصد ساله هم که بشوی از این کارهای بانکی سردر نمیاری . تا شعبه خودم که توی ظفر است ، کلی راه بود . پس به سمت محل کار م رفتم و تصمیم گرفتم که بعد از کار در فاصله این داروخانه تا آن داروخانه بروم بانک .
روز گرم تابستانی در جریان بود و شیفت صبح داروخانه شلوغ بود . بعد از چهارمین مراجعه کننده که با دل پیچه و رنگ وروی سفید و زیر چشم گود افتاده به داروخانه رجوع کرد و اتفاقا هر چهار نفرشان از کسبه محترم محل بودند ، به این نتیجه رسیدم که آقایون کسبه محل دچار ، گلاب به روتون ، اسهال اپیدمیک شده اند !!
بعد از پایان کار داروخانه ، به سرعت یک دونده ماراتون به سمت بانک شعبه ظفر رفتم ، در بدو ورود به شعبه و از دیدن آن ازدحام در ساعت 2 بعد از ظهر دچار یک شوک خفیف روحی شدم .ولی بر اعصابم مسلط ماندم و دگمه دریافت نوبت را فشردم و این برگه کذایی که عکسش را مشاهده می کنید دریافت کردم .
و اگر شما به دیدن فیلم های تخیلی علاقمند باشین شاید بتوانید قیافه من را در آن لحظه تجسم کنید !!
و اگر بانک پارسیان بالای سر این دستگاه دریافت نوبت یک دوربین مخفی بکارد ، عجب لحظه های کمیک مستندی را میتواند شکار کند !!!
و راستش این مدت خیلی هم بد نگذشت ، بجز ضعف شدیدی که به علت گرسنگی و تشنگی بر من مستولی شد ، تجربه جدیدی را گذراندم . این130 دقیقه فرصت خوبی بود که به تمام پرتقال های زندگیم فکر کنم و چند تا یی هم پرتقال فروش پیدا کنم !!
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ - افسانه