منطقه امن

 

به یاد سبزترین مرد سینمای ایران

چه بگویم . خبر تلخ بود . خیلی تلخ .

 افسوس که  دیگر توراهرگز نخواهیم دید .هرگز .

دلمان برایت تنگ میشود . خیلی تنگ .

خانه ات همیشه سبز . روحت همیشه سبز . سبز سبز.

چه دلمان هوای تورا میکند  وقتی  شعر سهراب را با آن صدای محزون و مغرور و مخصوصت می شنویم  :

 

...نترسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونه یک زنجره نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.

مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.

مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می‌چیند.

گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد.

و همه می‌دانیم.

ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است).

نترسیم از مرگ ...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ - افسانه

بانک شناور !

( هرگونه پدر کشتگی با بانک پارسیان را به شدت تکذیب میکنم . ولی اگه شما جای من بودین ، چی می گفتین ؟)

فکرش رو بکن . دیشب تا صبح از این دنده به اون دنده بشی . هزار جور فکر و خیال بعلاوه گرمی هوا نگذاره که بخوابی . صبح خیلی زود از  رختخواب بیایی بیرون . برای اینکه یه کمی حال و احوالت رو براه بشه ، بری یه دوش بگیری ، pmc رو روشن کنی که یه آهنگی گوش بدی ، ببینی که pmc  قطع شده . باز به روی مبارکت نمیاری .میری اون پودر قهوه با طعم فندق رو که تازه خریدی میاری و یه قهوه برا خودت درست میکنی . طعمش میزنه تو ذوقت. نه مزه قهوه میده . نه مزه فندق .

برق قطع میشه . این4طبقه رو باید از پله بری پایین .   غر غر میکنی . مامانت میگه که دختر برو خدارو شکر کن که توی آسانسور نبودی . و تو یادت میاد که :

خدایا  هزار بار شکرت !
به داده ات شکر ،
به نداده ات شکر ،
به داده و گرفته ات شکر .

پله ها رو ده تا یکی میای پایین . به طبقه همکف میرسی پای راستت پیچ میخوره . و این دو قدم راه  تا سر کوچه رو  جونت بالا میاد  و

...

ساعت 2 بعد از ظهر میری بانک پارسیان . شعبه مرکزی. خیلی خلوت است . ذوق میکنی . نوبت میگیری به برگه نوبتت خیره میشی . تعجب میکنی . به چند نفر  مشتری  آویزوون و شناوری که توی صندلی لمیده اند با تعجب نگاه میکنی . پرسنل  بانک روی صندلی خود نشسته اند .بیکار . مونیتور بالای سرشان خاموش . کمی روی صندلی می نشینی تا نفسی تازه کنی . خبری نیست . میروی تا دم یک گیشه و میپرسی که : قربان چرا شماره ای را صدا نمی کنید ؟ ومودبانه پاسخ میدهند که :از صبح تا الان سیستم قطع شده است و معلوم نیست کی وصل می شود .

اینجا تهرا ن است . پایتخت . بانک پارسیان . شعبه مرکزی !همون بانکی که سودشناور داره . فعلا که مشتریانش  رو توی این هوای گرم شناور کرده .

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ - افسانه

پرتقال فروش !

 

(راستش نمیدانم که ما مردمان صبوری شده ایم  یا اینکه نسبت به هر زورگویی و فشاری بی تفاوت شده ایم .)

 

 این هم شرح ماجرا :

امروز صبح  به خیال همیشگی 30 دقیقه زودتر از منزل بیرون زدم تا سر راه به محل کارم ، کار بانکی ام را انجام دهم . به نزدیکترین شعبه پارسیان سرراهم رفتم ودر کمال تعجب به من جواب دادند که برای کار مذکور باید به همان شعبه باز کننده حساب بروم . گرچه کمی لب و لو چه ام آویزوون شد ولی در دلم گفتم که تااینجاش گله ای نیست  دختر جان توصد ساله هم که بشوی از این کارهای بانکی سردر نمیاری . تا شعبه خودم که توی ظفر است ، کلی راه بود . پس به سمت محل کار م  رفتم و  تصمیم گرفتم که بعد از کار در فاصله این داروخانه تا آن داروخانه بروم  بانک .

روز گرم تابستانی در جریان بود و شیفت صبح داروخانه شلوغ  بود .  بعد از چهارمین مراجعه کننده که با دل پیچه و رنگ وروی سفید و زیر چشم گود افتاده  به داروخانه رجوع کرد و اتفاقا هر چهار نفرشان از کسبه محترم محل بودند ، به این نتیجه رسیدم  که آقایون کسبه محل دچار ، گلاب به روتون ، اسهال اپیدمیک شده اند !!

بعد از پایان کار داروخانه ، به سرعت یک دونده ماراتون به سمت  بانک شعبه ظفر رفتم ، در بدو ورود  به شعبه  و از دیدن آن ازدحام در ساعت 2 بعد از ظهر دچار یک شوک خفیف  روحی شدم .ولی بر اعصابم مسلط ماندم و دگمه دریافت نوبت را فشردم و این برگه کذایی که عکسش را مشاهده می کنید دریافت کردم .

و  اگر شما به دیدن فیلم های تخیلی علاقمند باشین شاید بتوانید قیافه من را در آن لحظه تجسم کنید !!

 و اگر بانک پارسیان بالای سر این دستگاه دریافت نوبت یک دوربین مخفی بکارد ، عجب لحظه های کمیک مستندی  را  میتواند شکار کند !!!

و راستش این  مدت خیلی هم بد نگذشت ، بجز ضعف شدیدی که به علت گرسنگی و تشنگی بر من مستولی شد ، تجربه جدیدی را گذراندم . این130 دقیقه فرصت خوبی بود که  به تمام پرتقال های زندگیم فکر کنم و چند تا یی هم پرتقال فروش  پیدا کنم !!

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ - افسانه